تبليغاتX
شو ماه
وبلاگ خصوصی ابراهیم عادلی

 

 

نامم را و تنها نامم را

بر آ ن سوی هیچ ستاره ای

و دریغم را به سیاه قلم باد

نخواهم سپرد

فریادم همان نهیبی است که نخواهم زد

 گوشواره ی کابوسم شد

 آویختگیم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 12:27  توسط ابراهیم عادلی   | 

ترتیبی داده خواهد شد

طعم دانه ای نرسته، نروییده

تو را از بالاترین برگ

از هیچ گاه هم بیشتر

به خلسه برساند

خلسه

نه اینکه خلاص شوی

مرزی هم ندارد

من هم بر برگی سبز شاید

دستان تو ام

بالاتر خواهد

 دانه ام، روییدنی ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11:1  توسط ابراهیم عادلی   | 

بگذارید چشمتان به خاکستر بیفتد

                                    تا بدانید

                                                که آتش

                                                       چه نسیم دل انگیزی بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 10:42  توسط ابراهیم عادلی   | 

 

 

اینبار منم از پشت این همه آدم

نامه هایم اشتباهی شده اند

چرا دستی پس نمی گیردم از  شرجی

زمستان،

 جیبهایم بیشتر به درد میخورد

آب  از ناودان جیری

دستهایم برای سایه بان تابستان

 گنجشک بر شاخه های انجیر

 آوازش برای من است

 دستهای  دختر همسایه

و لحظه ای که سنگسار نشدم

پنجره ای میان کاسه ی سرم باز شد

ماه از میان ابر

هوا  لطیفتر هم میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 8:59  توسط ابراهیم عادلی   | 

 

 

نیمه

صدا به لانه ی کلاغ نمیرسد

نیمه ی کجا رفته ی من

سهم من از سیب همین بود؟

نیمه

نیمه ی نمیدانم کجا

یادت هست؟

حوالی را از من پرسیدی

سنگ به لانه ی کلاغ نمیرسید

نیمروز همان بالا ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 18:28  توسط ابراهیم عادلی   | 

رنگهای محو چسبیده به دیوار

دیوار گلی که پدرم چید

پشت در ب چوبی چیله دار

بر همین چند چکه نم

با کمی صبر

می توان تصویری کشید

از درخت بید

تا برگهایش چند سال پیش از این را خش خش کنند

اما...

چند جرعه ی باقیمانده ی

 سایه های برهنه

به کفشهای امروزیم اعتنا نمیکنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 18:1  توسط ابراهیم عادلی   | 

گوی خونین

گرفتار کدام دست تا تار ی

به بند چه دیوی

که باریکه در رد پای لگد مال

چریک کدام قبیله ی سرخی

سپاهی شیون گاه کدام  آوار دهی

بریز بر بر

خون به پا کن

آواره گی در خون من است

تردید مکن

 گلویم را به تیزی خنجرت

 قربانی کن

شیون بیوه زنان

گریه ی طفلکان یتیم

نوش نوای خوش نعره هایت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 18:36  توسط ابراهیم عادلی   | 

خاکستر جاده های دود اندود

باد ،باد افسونگر

روی دوشها حیران ،

باد تیره گرد کبود

واژه ها کفن پیچند زخمهای ویرانی

بی قواره های خمود

شاخه ها ترک

 لرزان ریشه های خشکیده

شعله های تاریکی

لحظه های افسرده

 چشمه های بی آبی

برکه برکه ی خاشاک

خاک تشنه ی تاول ، التهاب ، بی تابیی

تار تار این کوچه

 زنگ زنگ و بی آهنگ

خفته گاه

گاهی نیست

خیز......

دیر میشود، همرنگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 6:11  توسط ابراهیم عادلی   | 

باز آی

غراب شکسته

از گستره

شراعی سر گردان

جاشوی سالخورده ی سیلک دوش

عمری تکید گام

بر این ساحل

آه ، آن لمیده ی وهم آلود

پوز مطاف

خفته ی نا آرام....!

 


غراب(کلاغ ،صورتی فلکی ،نام نوعی لنج)                   سیلک(سبدی که ماهیگیران بر دوش میکشند)

شراع(باد بان)               جاشو (کارگر لنج)

پوز مطاف(جزیره ماسه ای با عمق یک متر زیر آ ب که لنجها و کشتیها را اسیر خودش میکند و...)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 7:4  توسط ابراهیم عادلی   | 

ابریشم به چه درد می خورد

مروارید کف آلود؟

راهم را از سمت رکوع میپرسم

سیب ...!

زیتون هم خوب است

وگندم که بی داس می روید

پیله ی پاره ی پروانه چه تفسیری دارد

و قاصدک که از دوش باد...،

های عبدو کنکی

نبض نگاهت

به کدام سه شب

 نا متوالی

خیره

به چهار مشرق کدام جمعه

پلاسیده

بکاوی،

اسماعیل زمزم،

سنگ سیاه را

چوکه از هر رساله که باشی

ارث میبری.

 

چوکه(عبا)      رساله(خوشه)  

عبدو کنکی (مثل بندهء خدا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 16:30  توسط ابراهیم عادلی   |